تبليغاتX
طلبه. ضد. بی‌پایان.

طلبه. ضد. بی‌پایان.

فرشتگان. زیر نور ماه.

*کشف المحجوب

«از ابراهیم خواص می‌آید(نقل است) که گفت؛ به دیهی(روستا) رسیدم، به قصد ِ زیارت بزرگی که آنجا بود به خانه‌ی وی رفتم. خانه‌ای دیدم پاکیزه چنان که معبد اولیاء بُوَد و اندر زاویه‌ی آن خانه دو محراب ساخته و در یک محراب پیری نشسته و اندر دیگر یک عجوزه(پیرزن) پاکیزه‌ی روشن و هر دو ضعیف گشته از عبادت بسیار. به آمدن من شادی نمودند.

سه روز آنجا ببودم. چون بازخواستم گشت، از آن پیر پرسیدم که این عفیفه تو را که باشد؟ گفت: از یک جانب دخترعمّ و از دیگر جانب عیال. گفتم: اندرین سه روز، سخت بیگانه‌وار دیدمتان اندر صحبت. گفت: آری، شصت و پنج سال است که چنان است. علت آن پرسیدم، گفت:

بدان که به کودکی عاشق یکدیگر بودیم، و پدر وی، وی را به من نمی‌داد؛ که دوستی ما یکدیگر را معلوم گشته بود. مدتی رنج آن بکشیدیم تا پدرش را وفات آمد. پدر من عمّ وی بود، او را به من داد. شب اول که اتفاق ملاقات شد، وی مرا گفت: دانی که خدای تعالی بر ما چه نعمت کرده است که ما را به یکدیگر رسانیده و دلهای ما را از بند و آفت‌های ناخوب فارغ گردانیده؟ گفتم: بلی. گفت: پس ما امشب خود را از هوای نفس بازداریم و مراد خود را در زیر پای آریم و خداوند را عبادت کنیم، شکر این نعمت را. گفتم: صواب آید. دیگر شب همان گفت. شبی سه دیگر، من گفتم: دو شب از برای تو شکر بگزاردیم، امشب از برای من عبادت کنیم.

اکنون شصت و پنج سال برآمد که ما یکدیگر را ندیده‌ایم»..


+ نوشته شده در  جمعه 1390/06/18ساعت 14:18  توسط آرش سالاری  | 

(قبلش؛ اینها بریده هایی از تابستان هشتادونه هستند. تابستان دیوانه‌ی تنهایی و اندوه. خاطرات قدیمی، آدمهای قدیمی. گاهی گذشته دوست داشتنی‌تر از حال است. و گاهی انسان ذکر گذشته را به ذکر امروز ترجیح میدهد..)

یک  استاد زنگ میزند. استاد قدیمی. هرسال اول تابستان زنگ میزند. و من دیگر خوب میدانم چه کارم دارد. میگوید این آقازاده ی ما.. استاد دوست داشتنی ای است. هرسال تابستان آقازاده میخواهد صرف بخواند. توی دلم خنده ام میگیرد. استاد اولین بار که میگوید و قبل از اینکه بگوید وقت دارید یا نه، میگویم چشم. بعدتر خودم خنده ام میگیرد. هیچی ناز نکردم. بعد استاد هی اصرار میکند. فکر میکنم قاعده را به هم زده ام. لااقل یک فکر کنمی باید میگفتم. خنده ام میگیرد. مثل این استاد بی شاگردها که اولین پیشنهاد را قبول میکنند. خیلی خوشم میاید.از این ادها. این گرفتن حال خود ها. استاد هی اصرار میکند و من نمیدانم چرا. ظاهرا روی عادت. برای رسم و رسوم. والا من که با اولین بار گفتنش تا ته قبول کردم. سر وقتش که میشود، میگویم ده صبح خوب است؟ کاملا همینجوری. نمیدانم کلا چرا با ساعت ده صبح حال میکنم و از اول تابستان هر قراری که میخواستم بگذارم میگفتم ده صبح. بعد قرار میشود با آقازاده کانفرم کنم قرار را(این کانفرم را همسر بیزینس من بزرگ انداخت در دهان ما. یک روز که مثل هزار بار دیگر رفتم خانه شان و کلاس تعطیل بود و باز من بی خبر مانده بودم. بعد همسر بیزنس من بزرگ در جمله ی نغزی،به من گفت«قرار بود قرار امروز را آقایی..(بیزنس من بزرگ)با آقایی..(رفیق)(«ی»های اضافه از لهجه ی ایشان است)کانفرم کنند،بعد کیلاس باشد»..).و من این سریال هرساله را خوب بلدم؛ آقازاده زنگ نمیزند. بعد من بعد از سه روز برای اینکه ساعتهایم را بدانم، باید زنگ بزنم دوباره استاد. که خبری نشد از آقازاده. بعد استاد بگوید اِ؟ یعنی آقازاده تماس نگرفت خدمت شما؟ و من بگویم نه. و همینطور. اصلش طلبه نیست آقازاده و برای طلبه شدن هم نمیخواهد صرف را. مطمئنم از اجباری نبودن کلاس. والا یک لحظه هم حاضر نمیشدم درس بدهم.

دو  از مشهد تنها میآیم قم. نسبتا تنها. و تنهایم در خانه. نسبتا تنها. از در میرسم میروم باغچه ها را نگاه میکنم. میدانم باید به پدر گزارش بدهم. اول صبح فردایش زنگ میزنم مشهد. با یک حالت غمگینی«سلام بابا. وضع باغچه ها داغونه. معلوم نیست خواهر بزرگه خانه ی ما بوده چه کار کرده. باغچه ی روبرویی که اصلا خشک شده. تک و توکی برگ سبز ممانده از بوته ها که کاشته بودید. باغچه سمت چپی هم همینطور. ظاهرا کسی آب نداده درختها را. بله همه بی جان شده اند. زردآلوهای کوچک هم حتما مرده اند. بله الان زنگ میزنم خانه اش ببینم چه میکرده اینجا پس»میشوم پسر خوبه«خودم از امروز آبشان میدهم»بعد شب میشود و میروم داخل حیاط. اینبار از نزدیک که باغچه ها را نگاه میکنم میبینم حرف مفت زده ام و اتفاقا خیلی خوب آب خورده اند!! حتی میروم پاشنه آشیل(!)قضیه را نگاه کنم؛ زردآلوهای یک وجبی و حساس، آنها هم زنده اند. عجب چیزی. زنگ میزنم مشهد«سلام بابا. من امروز با دقت باغچه ها را نگاه کردم دیدم نه همه زنده اند. اتفاقا خوب آب خورده اند. خیلی هم باغچه سبز است و بوته ها همه سرحالند. بله زردآلوها هم زنده اند. اشتباه کرده بودم.» بعد حالا. چند روز میگذرد. دو روز میگذرد و من آنقدر غرق خودم هستم که یادم میافتد دو روز است همانطور که خودم غذا نخورده ام باغچه ها را هم آب نداده ام. میروم داخل حیاط. بدبخت میشوم؛ همه ی درختها اینبار واقعا بیحال هستند. همه جا خشکیده در گرمای دیوانه کننده ی این دو روز. و ضربه ی آخر؛ زردآلوها نمرده اند، تا آنجایشان خشکیده اند. انگار که از اول چوب خشکی بوده اند..

برادر حکمتی دارد همیشه. میگوید از بس هوا گرم است درختها بی حال میشوند. بعد ما(تو. او آب نمیدهد. بلد نیست اصلا) هرچقدر هم آب بدهیم افاقه نمیکند. بعد بابا میآیند میگویند درختها را کشتید!..

سه  سمفونی مردگان عباس معروفی میخوانم. جایزه ام. خواندنش جایزه ام است. بعد از یک عالمه نوشتن. در ریدر مینویسم بازی آخر. بعد شروع میکنم به نوشتن. یک ساعت و نیم مینویسم. بینش به خودم جایزه میدهم. گوش کردن صداهایی که دوست دارم. مینویسم. جوابهای آدمها. بعد میروم میبینم یکیشان رفته. دلم یک عالمه میگیرد. دل هم چیز مسخره ای است. فردایش. سمفونی مردگان و مونالیزای منتشر کنار دستم هستند. مینویسم و خسته که میشوم میروم میخوانم. ترکیب سختی است. از یک دلگیری به دلگیری دیگر. مدتهاست میخواهم قصه ای بنویسم.برای این؛«هیچ چیز خوبی نیست. هیچ پایان خوشی. هیچ چیزی در انتظار ما نیست. فقط ادامه ی همین تلخی هاست. این واقعیت است».

چهار  بعد مدتها با رفیق مباحثه ای میگذارم. مدتها بود بحثی نداشتیم. سر قفلی هم بودیم زمانی. از سر آن رفاقت قدیمی. که احتمالا از سه ماهه گی رفیق که من به دنیا آمدم شروع شد. از سال اول طلبگی همیشه بحثی با هم داشتیم. زیاد هم دعوا میکردیم. دعواهای خودمان به سبک خودمان. او یک چیزی میگفت و من گیر میدادم نظرش غلط است. بعد سر همین با هم قهر میکردیم. مدتها مباحثه ای نداشتیم. چند روزی است بحث جدیدی شروع کرده ایم. فکر میکنم هیچ فرقی نکرده ایم بعد از این همه سال. مباحثه هامان همیشه خوب میشود. فایده ی علمی دارد. حالا مباحثه میکنیم. او حرص میخورد از دست نویسنده ی کتاب و استاد و نظر همه را رد میکند، من آرام نسکافه میخورم و میگویم حرف مفت نزن بچه و او از دست من هم حرص میخورد بعد من هم از دست او حرص میخورم و همینطور..

پنج  دم مغرب است. پست وبلاگ میگذارم. دلم میگیرد. میآیم بالا. تلفن را برمیدارم. یک نسکافه درست میکنم. رویش نوشته یک قاشق نسکافه، دو قاشق شکر، دو قاشق خامه. آب را میگذارم در مایکروویو. فقط دو قاشق نسکافه میریزم.(بعدتر این دو قاشق شد پنج قاشق) تا تلخ بشود. تلخ تلخ. بدون شیر بدون شکر. شماره ی مهدی(م.ا.ب) را میگیرم. با استکان و تلفن میروم داخل حیاط.با شانه ام گوشی را میگیرم و آب را میگذارم پای درختها. با مهدی حرف میزنم.(گربه مان صدایم میزند. خدا روزی اش را در خانه ی ما گذاشته. غذا میخواهد. گرسنه است. خیلی. هی گربه.. از کجا به تو غذا بدهم؟ ما خودمان دو روز غذا نخوردیم.. وقتی خودمان غذا نداریم چه به تو بدهم؟ لاغر شده ای گربه. من هم لاغر شده ام. خیلی بیشتر از تو. هی گربه.. صبر کن قرار است غذا بخوریم به زودی. آن وقت به تو هم چیزی میرسد. قول میدهم..) با مهدی حرف میزنم و درختها را آب میدهم. برای فردا قرار میگذاریم. هوا تاریک میشود .نزیک اذان است. میخواهم دستم را خشک کنم و گوشی را بگذارم کنار، هرچه میگردم پیراهنم را پیدا نمیکنم. بعد یادم میافتد بخاطر همسایه که حیاط را دید دارد پیراهنم را درنیاورده ام. بعد اذان میگوید. همانجا نماز میخوانم. بین دو نماز فکر میکنم. آنقدر طول میکشد که هوا تاریک میشود. بعد آب را میگذارم پای سه اناری که کنار هم هستند و آب زیاد میخواهند و نماز عشا را میخوانم. روی خاکها. بدون زیرانداز. خاکی میشوم. پر از خاک.. 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/06/15ساعت 18:44  توسط آرش سالاری  | 

قم، پنج سال پیش؛ بهار است یا پائیز، تصویر این برگهای بی‌فصل، این آسمان بی‌رنگ؟..



*فاضل نظری

«ای همهمه‌ی نام!

ای خلوت اوهام!

ای ماه دل افروز

ای شام سیه فام

خورشیدم و خاموش

دریایم و آرام

چشمی که جدا ماند

از شاخه‌ی بادام

اشکی که فروریخت

در آینه‌ی جام

نامم همه‌جا رفت

پیغام به پیغام

از قونیه تا بلخ

از تیمره تا شام

در گشت و گذارم

از عقل به اوهام

نزدیکم و دورم

چون کفر به خیام

شایسته‌ی تحسین

سیلی‌خور دشنام

بازیچه‌ی تقدیر

فرسوده‌ی ایام

پلکی بزن ای مرگ

تا پر کشم از بام»

..

 


 

بعده:«خط و نور. و قصه‌ی یک شهر.»

اینجا یک خط افتاده است، روی کیبورد، روی میز، روی دست من. از پنجره ای که باز است به حیاطی بزرگ. این ساعت روز تا به حال نیامده بودم که اولین بار است این خط را میبینم. افتاده روی یک و تب و  کنترل و شیفت چپ. انگشت میانه ام و وسط پشت دستم. و به آرامی حرکت میکند. تا برسد به کی و ال. و انگشتان دست راستم. هیچ وقت این ساعت روز نمیآمدم. تا یکسال پیش، همین روزها. گاهی غایات عکس زمان حرکت میکنند. روزی در همین جاهای شهریور بود. که شبش میخواستیم برویم مشهد و من عجله آمده بودم تا آخرین ایمیلها را بنویسم. ها نه، آخرین ایمیل یک نفر. باز همین ساعت بود. و باز احتمالا همین خط بود که افتاده بود همینجا، یک و تب و کنترل و شیفت چپ. و انگشت میانه ام.

حالا یک سال گذشته است. هیچ مشهدی قرار نیست بروم. هیچ ایمیلی که آن ایمیل باشد را هم قرار نیست جواب بدهم. حالا این دیگر راز نیست که مدتهاست منتظرم. راز بین خودم و خودم. رسوای بین خودم و خودم. زندگی میکنم و منتظرم. ناامیدم و منتظرم. بدون هیچ کلمه ای. هیچ نشانه ای. و قصه ی یک شهر(شهرم؟)، دلم که برای مشهد تنگ شده است. بی نهایت. 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/06/09ساعت 15:40  توسط آرش سالاری  | 

0   سوریه، لیبی، مصر. روز قدس چه چیزی است که اینها و اتفاقاتشان میتوانند راهپیمایی روز قدس ما را خلوت کنند؟

1   روز قدس ابتکاری از امام خمینی بود به عنوان یکی از نمودهای نگاه کلان نظام جمهوری اسلامی به جهان اسلام. نگاهی که یک مبنای مهم داشت؛ درد تک تک مسلمانان، درد ماست. و قدس، یکی از نمودهاتی بارز تحت ستم بودن مسلمانان. روز قدس قرار داده شد تا یادآوری از آن منطق جمهوری اسلامی باشد. ایستادن در مقابل ظلم، هرکجای جهان اسلام که باشد. جمهوری اسلامی، به نوعی تمام مسلمانان جهان را«شهروند» خود میدانست.

2   و حالا سی سال پس از پیروزی انقلابی که آرمانش باز پس گرفتن حق تمام مظلومان جهان بود، اتفاقا جهان اسلام در مسیری قرار گرفته که میتوان آن را شکل گیری حرکتی بزرگ دانست در راستای رسیدن به همان حق. چه در برابر مستکبران داخلی و چه در برابر استعمارگران نوین. و طبیعتا در این موقعیت، جمهوری اسلامی در معرض یک محک جدی است؛ بعد از سی سال، آن آرمانها چقدر در مقام عمل هم مبنای عمل جمهوری اسلامی هستند؟ سوالی که جوابش البته جواب خوشایندی نیست..

3  سوریه، یمن، بحرین، تونس، اردن، مصر، لیبی. جمهوری اسلامی در مقام عمل، برخوردی کاملا گزینشی داشته است. برخورد نه با منطق حمایت از مسلمانان«مظلوم»، که با منطق برخورد بر اساس مصلحت باقی ماندن یا نماندن هرکدام از آن نظامها. پس کشورها و«مردم مظلوم» و«انقلاب»ها، دسته بندی میشوند؛ بعضی ها حق دارند، و بعضی ها حق ندارند. بعضی ها مردم مظلوم هستند و بعضی ها مردم مظلوم نیستند. نه سطح دیکتاتوری مهم است، نه خونی که ریخته میشود و تعداد کشته ها. سوریه مثال روشنی است که جای هیچ پوشاندنی ندارد. نظامی چهل ساله که از پدر به پسر رسیده است، دیکتاتوری محضی که بیست و هفت سال وضع اضطراری در آن حاکم است. بدون انتخابات آزاد، بدون هیچ حزبی، بدون هیچ حق اعتراضی. و کشتار«روزانه» و..

4  و قبل از این اعتراضات و بهار عربی خاورمیانه، مسئله ای دیگر هم وجود دارد. برای کسانی که حافظه ی قوی تری دارند؛ همین دیکتاتورهایی که به مصلحت،«بد» تشخیص داده شدند در نزدیکی سقوط، برخورد جمهوری اسلامی با آنها در زمان بر سر قدرت چگونه بود؟ لیبی که ایران روابط سیاسی کامل با آن داشت و هنوز در آرشیوها اخبارش موجود است. و مصر که علی رغم حرمتی که از زمان امام مانده بود، در مقام عمل دو کشور دفتر حافظ منافع داشتند و مبادلات سنگین تجاری در بین شان جاری بود. و این سالهای اخیر هم که بارها رئیس مجلس و حتا رئیس جمهور هم به آنجا سفر کردند و مشتاقانه پیگیر بازسازی روابط بودند. آن روزها جمهوری اسلامی و دلسوزی اش برای دیکتاتوری کجا بود؟؟

5  برگردیم به اول این نوشته. چطوری اینها میتوانند راهپیمایی روز قدس را خلوت کنند؟ خیلی ساده است مسئله؛ وقتی که بنیان راهپیمایی روز قدس، بر حق طلبی جمهوری اسلامی باشد، نقض عملی آن بارها و بارها، مردم را به تجدید نظر وا میدارد. به شک. که واقعا برای قدس و مردم مظلومش دارند شعار میدهند، یا برای مصالح سیاسی ای از جنس همان مصالح که میطلبد مردم مظلوم بحرین خوب باشند و مردم مظلوم سوریه بد؟ و نقض عملی، استعداد بی نهایتی در بی اعتماد کردن مردم دارد. چند ده برابر هر حرفی..

+ نوشته شده در  شنبه 1390/06/05ساعت 22:33  توسط آرش سالاری  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/06/01ساعت 18:36  توسط آرش سالاری  | 

صفر چند وقتی به حسب کاری، نیمه شبها مجبور بودم بروم بیرون. در واقع قراری بود با دوستی که به علت مشغله‌ی طرفین، می‌افتاد به نیمه‌شبها. مشغله و البته شب بیداری هردو! حدودای ساعت یک درمی‌آمدم و یکی دوساعتی هم کارمان طول می‌کشید. مطالبی را باید با هم چک می‌کردیم. از همین، وقت برگشت دیگر جدا نیمه شب بود!! منطقه‌ای که به آن می‌رفتم، منطقه‌ی مسکونی و شلوغی بود. از همین، نیمه شب هم خلوت مطلق نمی‌شد و همیشه چندتایی ماشین بودند در آن. یکی از مهمترین مسائلی که باید با خودم حل می‌کردم وقت رفتن به آن قرارها، چراغ قرمزهای سر راه بودند! اینکه با وجود نیمه شب بودن و پر نزدن پرنده، آیا باید پشت آنها بایستم؟ به خصوص که یک مسئله‌ی دیگر هم مطرح بود؛ من هم بایستم، اکثریت آدمها نمی‌ایستند، در این صورت آیا کار من منطقی است؟ اگر نه بیشتر خطرناک، لااقل پوچ و بی‌ثمر است. چه باید می‌کردم؟(و می‌کنم! چون هنوز هم آن قرارها ادامه دارند!!)

یک وقتی ما با یک موقعیت اینگونه روبرو می‌شویم چه باید بکنیم؟ موقعیتی که در آن«دیگری» پایبند به قانون نیست و پایبندی ما به قانون، یا منجر به ضرر قطعی می‌شود، یا امری است بیهوده و فقط باعث محرومیت ما. در بحرین، معترضان سالها قبل زیرزمین بودن را کنار گذاشتند و راه قانونی را پیش گرفتند. شرکت در مجلس و انتخابات و حضور سیاسی. اما وقتی طرف مقابلشان اصولا در فاز دیگری سیر می‌کند، این کار آنها آیا ادامه‌اش منطقی است؟ یا باید بیخیال قانون بشوند و امر سیاسی را از راهی غیرسیاسی پیش ببرند؟ بحرین و چندکشور عربی به این شکل، و به نوعی دیگر در سوریه و چند کشور دیگر مانند لیبی؛ مخالفان اگر بخواهند نگاه سیاسی و قانونی بکنند، اصولا حق مخالفت ندارند! پس با اولین اعتراض، دارند قانون را زیرپا میگذارند. قانونی که معنایش حق مطلق بودن طرف مقابل است. و به نوعی کلا دیگر، عراق پیش از سقوط صدام؛ مخالفین که از مرحله‌ی ذکر شده در مورد قبل گذر کرده بودند، ولی با بی‌ثمری محض روبرو بودند. سالها مبارزه‌ی فرسایشی با رژیمی به شدت خونخوار که به جز کشته‌های فراوان هیچ سودی نداشت. پس هم‌پیمان آمریکا شدند. اینجا که کلا دیگر قانون مطرح نبود، ولی عرفا کشیدن پای کشوری غربی وسط، امری مذموم است. ولی وقتی طرف مقابل آنگونه است، آیا راه دیگری هم هست؟ و باز به نوعی کلا دیگر(این یکی خیلی کلا!)، اعتراضات ایران. طرف معترض وقتی عقیده دارد طرف مقابلش قانون را رعایت نمی‌کند، پایبندی به قانون و عمل سیاسی را غیرمنطقی می‌داند، پس لشکرکشی خیابانی می‌کند. اصولا حق با چه کسی است و منطق چه حکمی می‌کند؟؟؟..

دو قانون، یک تضمین است. من نوعی که سیاستمدار نیستم و علم اجتماع نخوانده‌ام و فقط یک شهروند هستم، به قانون پایبندم به خاطر نتیجه‌ای که در اجتماعم اثر گذار است. و وقتی دیگری نخواهد به آن پایبند باشد، آن هم به صورتی که با عدم پایبندی او، اثر قانون هم از بین می‌رود، من دیگر دلیلی برای قانون‌مداری ندارم. در این صورت قانون فقط برای من یک بند می‌شود و باعث اینکه در رقابت از دیگری عقب بیافتم. در این وضعیت، من نمی‌توانم خودم را قانع کنم که به آن پایبند باشم. من نوعی که یک شهروند ساده هستم، نه علم سیاست میدانم نه علم اجتماع. من خیلی ساده فقط اثر نقدی آن چیزی که رخ میدهد را می‌بینم. و وقتی قانون را انتخاب می‌کرده‌ام به حکم عقلم و تعهد اجتماعی‌ام، در این وضعیت، قطعا بی‌قانونی را انتخاب خواهم کرد..

سه و بعد، همه چیز گره می‌خورد. از اعتراضات ایران، تا بحرین و سوریه. تا همین چراغ قرمز ساده. چرا گره؟ چون وقتی قانون کاملا کنار گذاشته می‌شود، راه حل منطقی و سیاسی امور کنار گذاشته شده. و وقتی راه سیاسی کنار گذاشته شد، آن امر مشترک که قرار بوده به خاطر مورد پذیرش جمع بودن، حاکم باشد، کنار گذاشته شده. و خب این چرخه را نمی‌خواهد ادامه بدهم! مشخص است که این منجر به چه می‌شود؛ فقدان اصل مشترکی که مورد قبول همه است، که مساوی با پایان احتمال صلح و به نتیجه‌ی منطقی رسیدن است. و در فقدان امر مشترک سیاسی که قرار بوده حاکم باشد، چه چیزی حاکم می‌شود؟ البته که«زور»!!..

چهار و اینجاست که دیگر نه منطق مهم است نه عقل. نه گفتمان و دیالوگ شکل می‌گیرد و نه قدرت سیاسی اثرگذار است. اینجا دیگر زمین بازی هیچ کدام از آنها نیست. اینجا نوبت قانون مقدس(!)«جنگل»است؛ زور حاکم اول و آخر است. و امر گره می‌خورد. گره می‌خورده و گره می‌خورد و گره می‌خورد..

آخر انتخاب من در چراغ قرمز اما، ایستادن بوده همیشه. تنها می‌ایستم. که در این مسئله، یک نکته‌ی خیلی ظریف هست که کشفش کرده‌ام! اینکه بیشتر وقتها وقتی که من می‌ایستم، دیگران هم می‌ایستند. نه همه، بعضی‌‌ها. گاهی ماشینی می‌آید و چندقدمی رد می‌شود ولی بعد که مرا می‌بیند که ایستاده‌ام، دودل می‌شود.برمی‌گردد عقب و او هم می‌ایستد. و من فکر می‌کنم تعهد مشترک اجتماعی، از همین‌ها شکل می‌گیرد. از همین گذشتن‌های ساده از ظاهرا«حق»های کوچک و تحمل کردن این ظاهرا«عقب ماندن»ها. امری قطعا نه به آسانی شکل می‌گیرد و نه به سرعت. در طول زمان. به آهستگی، به آرامی..

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/05/27ساعت 23:36  توسط آرش سالاری  | 

بسم الله 

صفر  این نوشته در مورد رضاامیرخانی ِ این روزهاست. مصاحبه ای که چند روز پیش کرد و حرفهایی که زد. بحثهایی که از قبل ترش، با سکوتش در انتخابات دوسال پیش شروع شده بود و در کتاب آخرش-جانستان کابلستان- آن را بیشتر باز کرد و مقدمه ای شد برای اتفاقی که میدانستیم دیر یا زود خواهد افتاد و مصاحبه ی چند روز پیش همان اتفاق بود؛ رضاامیرخانی به صراحت نگاه شخصی اش در مورد مسائل سیاسی را بیان کرد و از رضاامیرخانی انقلابی ِ جدیدی پرده برداشت که بی نهایت متفاوت بود با رضاامیرخانی ای که هواداران بسیارش او را به آن میشناختند. تغییر یا رونمایی از تغییرات. اصل قضیه ثابت است؛ رضاامیرخانی آن سبک انقلابی که همه فکر میکردند نیست. این نوشته در مورد همین رضاامیرخانی ِ جدید است. و نه در مورد کتاب آخرش. هرچند این بحث از کتاب آخر رضاامیرخانی و فصل انتخابات آن شروع میشود. از سر همین، خیلی گذرا باید بگویم که این نوشته در تائید یا رد کتاب نیست. اصلش به عنوان یک علاقه مند خیلی قدیمی ِ او، جانستان را ضعیف ترین کتابش میدانم. سرشار از انواع ضعفها؛ از قلم و مسائل فنی، تا مسائل محتوایی و منطق و بیانات شخصی. این نوشته در مورد خود رضاامیرخانی ست.

یک  قضیه از کجا شروع شد؟ دوسال پیش، در هنگامه ی قضایای پس از انتخابات رضاامیرخانی سکوت کرد و حاضر به موضع گیری نشد. نه مانند محمدرضا سرشار و فرج الله سلحشور در پشتیبانی از نظام، و نه مانند محمد نوری زاد و سید مهدی شجاعی در پشتیبانی از مخالفان. سکوتی که همان زمان انبوه اعتراضات هوادارانش در دو طیف را برانگیخت. امری که با گذر زمان و به زعم دوستان«روشن شدن حق از باطل» تشدید هم شد. اما واکنش امیرخانی یک سکوت یک سره بود. امری که موجب تردیدهای جدی مخاطبانش در انقلابی بودن امیرخانی و منجر به ریزش محسوس هواداران انقلابی او شد. و یکی از نشانه هایش، کاهش فروش کتابها و به خصوص نفحات نفت که در همان سال بعد از انتخابات چاپ شد.

یک و نیم!  این وسط یک تذکر خیلی مهم و ضروری باید داد. این نکته ی مهم که امیرخانی مخاطب بسیار زیادی دارد و همین صحبت در مورد او را ضروری میکند. در بین انقلابیها و طیف متدین جوان، رضاامیرخانی یک«ستاره»ی بی چون و چراست؛ یک جوان متدین ِ امروزی ِ خوش تیپ ِ هیئتی ِ مرید رهبر ِ درس خوانده ی سمپادی ِ آمریکا رفته. جامع تمام صفات کمال! و در کنار همه ی اینها، یک نویسنده ی چیره دست. لااقل در شهر کورهای ادبیات انقلاب. در جایی که جوانهای انقلابی از روز اول در حیطه ی خاصی مطالعه دارند و قله ی شان محمدرضا سرشار و ابراهیم حسن بیگی است و کتاب مقدس شان کتابهای روایت فتح و سانتی مانتالهای دفاع مقدس و عرفان نظرآهاری و خلاف سنگین شان جلال آل احمد و مصطفی مستور، جای شک نیست که رضاامیرخانی میشود یک قله. و این رمه ی بی چوپان ادبیات ندیده که غربی ها را کلا قبول ندارند و ادبیات ایرانی معاصر را هم از کل به خاطر تشبه به غرب نجس میدانند، برایش رضاامیرخانی میشود یک پیامبر. معجزه. کسی که لااقل قصه را خوب میفهمد و قلم خوبی دارد. همچه شخصیتی با فاصله ی نوری قرار میگیرد از نسل نویسندگانی که از حوزه ی هنری شروع کردند و با حمایتهای ناشران دولتی کتابشان در چرخه ی تولید توسط دولت-خرید توسط دولت قرار میگیرد. پس رضاامیرخانی میشود یک ستاره. و میرسد به این فروش میلیاردی؛ نیم میلیون نسخه. این فروش فارغ از پشتیبانی های نظام و تبلیغات صورت گرفته، یک واقعیت است. و یک نماد از شدت نفوذ در یک نسل. همین رضاامیرخانی را یک مسئله ی مهم میکند. همین کثرت هوادار.

دو  سکوت رضاامیرخانی ادامه داشت و همین، موقعیت را در یک حالت«فریز» نگه داشته بود! حالتی که باز خیلیها را در کنار او نگه میداشت. رضاامیرخانی فقط کاری نکرده بود و آن خیل انبوه که با رضاامیرخانی رابطه ی عمیق داشتند و نمیتوانستند از او دل بکنند، همین برایشان کافی بود برای هنوز دوست داشتنش. بخصوص که رضاامیرخانی گذشته ی پرباری هم داشت که برایش حفاظ میشد؛ داستان سیستان. و این یکی دیگر از مسائلی است که در شناخت امیرخانی و این موقعیت باید به شدت مورد دقت قرار بگیرد.داستان سیستان یک سفرنامه ی به شدت خواندنی بود از یک سفر با رهبر که شاید بشود گفت به اندازه ی نیمی از تمام تبلیغهای این بیست سال نظام در آشتی دادن و وجهه درست کردن برای رهبر در یک نسل اثر داشت. کتابی با درونمایه ی به شدت سیاسی و در ظاهری به شدت سیاست گریز. ترکیبی که با قلم رضاامیرخانی توانست یک معجزه را رقم بزند؛ نمیشد این کتاب را خواند و عاشق رهبری که در آن توصیف شده بود نشد. تجربه ای آنقدر موفق که دفتر رهبری را در یک اشتباه بزرگ به تکرار گتره ای آن واداشت؛ پنج شش سفرنامه ی دیگر در همین سبک تولید شدند. که سه تایشان را که خودم خواندم، فقط سه کپی به شدت ضعیف و واو به واو از کتاب امیرخانی دیدم!! داستان سیستان یک بازی بدون بازنده بود؛ رضاامیرخانی به شهرت و محبوبیتی فراگیر در بین انقلابیها رسید و نظام هم یک تجربه ی هنری بسیار موفق برای تبلیغ خودش به دست آورد. شاید بشود گفت که دومینوی موفقیت رضاامیرخانی بدون اغراق بعد از داستان سیستان شروع شد. سال هشتاد و دو. کتابهایش که تا قبل از آن در دو و سه چاپ متوقف مانده بودند، ناگهان دیده شدند و به صورت تصاعدی چاپ خوردند.(هنوز یادم نمیرود که آن سالهای اول، وقتی اسم رضاامیرخانی را سرچ میکردیم حتا در نتایج اول هم نمیآمد و صفحه ی اول نتایج مربوط به استاد غلامحسین امیرخانی را میآورد فقط! خلاصه اینکه ما از قدمای اصحاب هستیم و از اولین کاشفان رضاامیرخانی!) رضاامیرخانی که تا قبل از آن به عنوان یک قصه نویس مذهبی کم و بیش دیده شده بود، حالا به صورت رسمی میل شدیدی وجود داشت که دیده شود!!!

سه  از این دو حاشیه و فلاش بک وسط متن بگذریم و به امروز برسیم. پایان ماه عسل رضاامیرخانی با هوادرانش و پایان دورانِ ستاره ی ادبیات انقلاب بودن. رضاامیرخانی بعد از دوسال سکوت، در جانستان کابلستان و در فصلی به عنوان انتخابات، خیلی صریح و روشن در مورد سکوتش صحبت کرد. لب کلام رضاامیرخانی این بود که او یک شخصیت فرهنگی است و نه یک شخصیت سیاسی. پس در مسائل سیاسی سکوت میکند. حرفی که فکر میکنم بطلان و بدویتش امری روشن باشد. چیزی که فارغ از عقیده ی شخصی ام در مورد شخص رضاامیرخانی، آن را فقط یک توجیه و ماستمالی کلاسیک میبینم. شکاف از همان شروع شد؛ انقلابیهایی که آنقدر که رضاامیرخانی فکر میکرد ساده و گاگول! نبودند و متوجه قضیه شدند. همانطور که انتظارش میرفت، خیلیها این حرف را قبول نکردند. و البته که حق داشتند؛

چهار  ادعای رضاامیرخانی دو مشکل عمده داشت! اولین مشکلش اینکه این ادعا با اعتقاداتی که او ادعایش را میکند به هیچ وجه تطابق ندارد. او مدعی اعتقاد به ولایت مطلقه ی فقیه و هم اعتقاد به شخص رهبری به عنوان ولی فقیه است. وقتی او این دو امر را پذیرفته، و به صورت آشکار هم رهبر در زمان انتخابات از«همه»ی هوادارانش خواست که به میدان بیایند، سکوت چه معنایی میتواند داشته باشد جز عافیت طلبی و نگه داشتن وجهه در صورت سقوط نظام؟ دقیقا مثل خیلیهای دیگر؛ از عادل فردوسی پور که چندوقتی به تلویزیون نیامد تا خوب جهت باد را تشخیص بدهد، تا آقایانی در حوزه ی علمیه که سینه چاک ولایت نشان میدادند در ظاهر و در روزهای انتخابات پنهان شدند! و توجیه ِ آدم سیاست نبودن، خنده دار ترین حرف ممکن است. با این منطق، یک راننده تاکسی هم پس باید بگوید من سیاسی نیستم و راننده تاکسی هستم و یک کارمند و یک زن خانه دار و .. در واقع رضاامیرخانی یک مغالطه ی ساده کرده است در امر سیاست. ایستادن بر سر عقیده و دفاع از آن، وظیفه ی هر معتقد است. سیاست ورزی به این معنا، مانند رای دادن وظیفه ی هر شهروند است. و این وسط کسی حق ندارد خودش را استثنا کند. خاصه با اعتقادی که او به ولایت فقیه دارد. در مرام آن اعتقاد، امر ولی فقیه به قاعده ی امر معصوم باید مورد اطاعت قرار بگیرد. بی هیچ عذری. و هم اینکه مگر خود رهبر نمیدانست که شمای نوعی سیاسی نیستید که از همه خواست در صحنه بیایند؟

و اما روی دیگر مشکل توجیه رضاامیرخانی، بررسی مصداقی خود اوست. بر فرض که این حرف خنده دار را قبول کردیم که ایشان چون قصه نویس است، اصولا تکلیف سیاسی از گردنش ساقط است. اما چیزی که هست گذشته ی اوست که خیلی روشن است؛ پیوندی عمیق با سیاست، و اتفاقا همین سطحی ترین حالتش!!!؛ یک مورد روشن، خود سفر سیستان و بعد سفر بم با رهبر که سخت است غیرسیاسی جلوه دادنش و ماموریتی که در آن سفر داشته برای سفرنامه نویسی. و بعد، موضع گیری های به شدت عمیق بر علیه سید محمد خاتمی و مطالب تمسخر آمیزی که در مورد او و دولت اصلاحات در سایت لوح مینوشت. یادداشتهایی که از تمسخر محمدعلی ابطحی و سیدمحمد خاتمی(قضیه ی کافی نت) شروع میشد تا ایردات پی در پی به ارکان دولت اصلاحات و حتا جانبداری از احمدی نژاد شهردار در قضیه ی اصطکاک شهرداری و دولت. و دیگر، موضع گیری های او در مورد رد صلاحیتهای گسترده انتخابات مجلس ششم مجلس. که در یادداشتی، شورای نگهبان را جوانمردی خوانده بود که مرده ی در حال احتضار-جنبش اصلاحات- را با تیر خلاص کرده است. و بعدتر، چرخش سیاسی عمیقش در ضدیت با احمدی نژاد و دولتش که نفحات نفت یکی از نمادهایش بود و نماد بارزترش که وجهه ی سیاسی اش قابل انکار نیست، نوشتن دو یادداشت در ایام بعد از انتخابات در روزنامه ی اعتماد ملی بر علیه احمدی نژاد بود. و تا همین مصاحبه با نسیم بیداری و کوبیدن احمدی نژاد و گفتن از هاشمی رفسنجانی. و خب قطعا رفسنجانی امری سیاسی است نه از اصول داستان نویسی! مجموعه ی این رفتارها و دیگر موارد که بیش از این جای شمردنشان نیست، به روشنی نشان میدهد که رضاامیرخانی هیچ وقت به این شعار عجیب و غریبش پایبند نبوده. و این در بهترین حالت توجیهی بوده که ساخته برای گذراندن همین چندروز و درست کردن آن سکوت.

توجیه رضاامیرخانی، فقط یک ماستمالی ساده بود. که البته برای سطح عمومی درک سیاسی جوانان هوادارش شاید کافی هم بود. دختران و پسران کم سن و سال انقلابی که همه ی دانسته شان از دین و سیاست، ولایت فقیه و جنگ نرم است. اما قطعا آدمهای باهوش تری هم هستند که این حرفها را نپذیرند. کسانی که در این دستگاه عریض و طویل، با چشمان تیزبین مسئول رصد آدمها و دسته بندی آنها هستند. ما که هیچ، کلا خارجیم از دسته بندی و جزء منحرفین هستیم(!)، ولی دوستان انقلابی دائم در حال نظارت شدن هستند. نمیشود کسی با همین انقلاب بزرگ شود و هوادار پیدا کند از برکتش، و بعد نخواهد در روز جزا(!)، حق انقلاب را ادا کند. نامردی، اصولا چیز بدی است و در عالم سیاست، خیلی خیلی بد! رضاامیرخانی شاید حساب این را نکرده بود. و هم حساب«شدید العقاب»و«سریع الحساب»بودن و حافظه ی قوی دوستان را!!!..

پنج  جانستان کابلستان با همین توجیه آبکی سکوت منتشر میشود و مطابق پیش بینی، دل خیلی از هواداران دل نازک(خصوصا با توجه با غلبه ی خواهران بر برادران در زمینه ی ادبیات انقلاب) را میبرد و آرامشان میکند. به خصوص با توجه به فقر شدید ادبیات انقلاب و نبودن هیچ کس دیگری نه در سطح رضاامیرخانی و نه حتا با فاصله ی زیاد از او. فقری که بعد از از دست رفتن نوری زاد و سید مهدی شجاعی و ابراهیم حاتمی کیا، شدیدتر هم شده بود. اینجا بود که انقلابیها پای بحث جذب حداکثری و دفع حداقلی را هم به میان میکشیدند تا کسی رضاامیرخانی را بی بصیرت و اخراجی نخواند. ولی آتش زیر خاکستر، بالاخره روزی زبانه باید میکشید. چیزی که البته از خیلی قبل ترش آدمهای باهوش تری نظیر روزنامه ی کیهان و سایت رجا و وحید جلیلی و جریانش فهمیده بودند. و مصاحبه ی امیرخانی با نسیم بیداری و حرفهای بی پرده اش، همان بادی بود که باید میوزید تا آتش زیرخاکستر روشن شود..

شش  حالا رضاامیرخانی آن چیز شبیه نقاب را کاملا کنار گذاشته. آن پوشش سکوت. میشود اینطور گفت، و میشود طور دیگری گفت و گفت رضاامیرخانی حالا تغییر کرده با رضاامیرخانی نویسنده ی داستان سیستان. او صراحتا از الگوی ترکیه میگوید و نظام را متهم به استبداد و میدان ندادن به آزادی میکند. حرفهایش واکنش سریع جریانات مختلف انقلابی را به دنبال دارد؛«خطر بزرگ؛ غول بزرگ ادبیات انقلاب و سوپراستار ما، از عقائدش برگشته و خارج شده از انقلاب، جوانان را دریابید». یک آب در خوابگه مورچگان کلاسیک. اینکه کسی که زمانی داستان سیستان را نوشته بود و رهبر را تا حد یک قدیس و معصوم بالا برده بود، حالا همین نظام را متهم به استبداد میکند. از رجانیور تا کیهان. همه شروع میکنند. و آنقدر دستپاچه که به کسی مطلب رجانیوز را میدهند بنویسد که هنوز نمیداند بیوتن که از مشهورترین کتابهای امیرخانی است، رمان است نه سفرنامه!!(ظاهرا رجانیوز به صورت قراردادی و عمومی کار میکنند نویسندگانش و کلا کارشان کوبیدن است، چه مخملباف باشد چه امیرخانی چه جرج سورس چه مشایی!) و بعد، بریدن ها شروع میشود. فضای این روزهای گودر و یا کامنتهای پای مطالب این را کاملا نشان میدهد؛«من فکر میکردم آقای امیرخانی آدم خوبیه. ولی ایشون یا بی بصیرت هستن یا منافق. من دیگه کتاباشونو نمیخرم و هدیه نمیدم»..

هفت  اما چرا رضاامیرخانی این کار را کرد؟ در ظاهر امر، به نظر اتفاق منطقی ای نمیآید؛ کسی که فعلا در همین سیستم هست و دارد استفاده اش را میبرد، لزومی ندارد خودش را مهره ی سوخته کند. مگر اینکه یک پارتیزان آرمانگرا باشد که رضاامیرخانی صاف همان اول روشن کرده آن نیست. و این امر رایجی است. از عطای مهاجرانی که در زمان وزارت دم برنمیآورد از ضدیتش، تا روزنامه نگاران اصلاح طلب که برای زنده ماندن مجبورند کتمان کنند عقائدشان را. پس چرا رضاامیرخانی یکهو همه چیز را به هم ریخت؟ به نظر من بر اثر یک سوء تفاهم؛ رضاامیرخانی برای خودش مخاطبی بیشتر و گسترده تر از انقلابیها قائل بود، روشنفکرها و جریان جدی ادبیات ایران. او خودش را جلال آل احمد میدانست. و این بزرگترین اشتباه رضاامیرخانی بود..

هشت  این یک واقعیت است که رضاامیرخانی با تمام خوبیها و قدرتش، در خارج از فضای گلخانه ای و حمایتی انقلاب، هیچ کجای ادبیات داستانی ایران نیست. نظرسنجیهای پایان دهه ی هشتاد مجلات روشنفکری و حتا نیمه روشنفکری و عمومی تر مانند چلچراغ، شاید گواه خوبی باشند. نظرسنجی از پنجاه شصت نفر از چهره های ادبیات برای انتخاب برترین آثار این دهه. به جز یک نفر، هیچ کس اسم کتابی از امیرخانی را نمیآورد. ما میتوانیم به فضای روشنفکری فحش بدهیم و آن را غیرواقعی و یک عالمه چیز دیگر که سی سال است جمهوری اسلامی میگوید بدانیم، ولی بالاخره این یک واقعیت است. رضاامیرخانی در آنها جایگاهی ندارد. و جنس فروش و مخاطب این را به راحتی روشن میکند. یا جوانان انقلابی، یا کتاب زرد خوانها به برکت خط عاشقانه ی کتابهایش. مخاطب جدی ادبیات در ایران، رضاامیرخانی را نمیخواند. به جز به عنوان یک نویسنده ی پرفروش برای یک تورق. بدون تعارف هم، رضاامیرخانی قصه نویس خوبی نیست. از مجموعه داستان اولش، تا حتا من او. مسئله ای که خیلیها به آن اعتقاد دارند. بحثی که البته میلی به باز کردنش ندارم. یکی از بینهایت اقبال های رضاامیرخانی در همین بود که مخاطبش از سخیف ترین سطح ادبیات شروع کرده بود و برای همین ضعفهای او را نمیتوانست ببیند. ولی مخاطب جدی نه. شاید رضاامیرخانی به چندمصاحبه ای که با او شده به این نتیجه رسیده باشد که نفوذ بالایی دارد. مصاحبه هایی از تمام طیفها. امری که به نظر من ناشی از نفوذ نیست، یکی ناشی از احترام ذاتی هرچهره ی معروف است که هر نشریه ای را خواهان مصاحبه اش میکند، حتا اگر مسعود ده نمکی باشد، و دیگری ناشی از همان مخالف خوانی ها. که طبعا نشریات«آن»وری به شدت مایل به ترویج و تبلیغ آدمی هستند که«این»وری بوده و حالا«آن»وری دارد میشود. یعنی اموری جنبی. نه به خاطر ذات خود او. شاید بهتر باشد رضاامیرخانی یکبار از بیرون به قضیه نگاه کند. تخمین بدی زده است که اگر اشتباه دربیاید، قطعا نتیجه ی بسیار تلخی برایش خواهد داشت. یک پایان به شدت زودهنگام.

آخر  و آینده؟ کسی نمیداند. که رضاامیرخانی، حالا به شدت پیونده خورده است با سیاست. یک بازی. که میتواند برنده داشته باشد، و میتواند فقط بازنده. این نوشته، از همین، فقط میتواند یک فرضیه باشد. که فارغ از اینها، رضاامیرخانی اساسا آدم پیچیده ای است. حتا اگر بخواهیم به باقی حرف و حدیثها نگاه نکنیم، همین که آدمی برای سفری سیاسی و نوشتن سفرنامه ای تبلیغی انتخاب شود و آن شدت رابطه ی نزدیک با عالی ترین نهاد قدرت را داشته باشد، ذاتا مشکوکیت و پیچیده گی برای او میآورد. رضاامیرخانی آدمی است که فارغ از اینها، شخصا دوستش دارم و حق زیادی بر گردن من دارد. و از همین هم، این نوشته به معنای ذم او نیست. که سبک زندگی هر شخص و سیاسی بودن یا نبودنش، انتخابی است که حق آن شخص است. ارادت منکه اصولا هم چیز مهمی نیست!- شاید به خاطر جزئیات کم و زیاد شود، ولی در نهان خودش باقی است..

+ نوشته شده در  شنبه 1390/05/22ساعت 16:25  توسط آرش سالاری  | 

قبلش؛ این چندتا توصیه ی ساده و کاربردی است برای داشتن ماه رمضانی بهتر!! من هم الان اینجا نقش بلد راه را دارم! امیدوارم به دردتان بخورد. ضمن اینکه من بعضی از اینها را پارسال هم نوشته بودم. امیدوارم تکراری نباشد. دوستان به تکراری نبودن خودشان ببخشند! :)

اول صبح که از خواب بلند میشوید.. اصلا چرا از خواب بلند میشوید؟؟ توصیه ی اول در واقع همین است! صبح از خواب بلند نشوید!!! ببینید اگر کلا کار اداری ندارید و از اهل علم هستید در هر کسوتی، کلا صبحها بلند نشوید از خواب! در واقع بگیرید همین کاری را بکنید که ما میکنیم؛ روزتان را بچرخانید! یعنی صبحها بخوابید و شبها بیدار باشید. البته این در دراز مدت اصلا اثرات خوبی ندارد، ولی در کوتاه مدت تجربه ی خوب و باحالی است!! بخصوص که تابستان است و روز روزه بودن سخت و تشنه گی آور. البته بعد از عمل به این توصیه، یک مسئله ی دیگر هم پیش میآید و آن اینکه چطوری بعدش این عادت را ترک کنیم که خودش خیلی مهم است!!!! 

بقیه‌اش را گذاشتم در ادامه‌ی مطلب! کمی طولانی بود! :)



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/05/18ساعت 14:53  توسط آرش سالاری  |